مامان زهرا ..

خرید بک لینک

نزدیک سی سال از عمرم گذشته و انگار هیچ زندگی نکرده ام، 

خیلی خوش شانس باشم کمی بیشتر از سی سال دیگه هم عمر میکنم و اون هم مثل همین سی سال اول میگذره و تا چشم ب هم بزنی میبینی ته زندگی و ته عمرته!..

عمر آدم خیلی کوتاهه،

تو این شصت سال چیکار میشه کرد؟ هیچی! تا چشم ب هم بزنی تمومه

قبلا بیشتر حرص فرصت های از دست رفته دنیایی رو میخورم، الان کمتر

وقتی دونه دونه اطرافیان و عزیزات رو میبینی ک دارن میرن بیشتر ب بی ارزش و کم ارزش بودن دنیا پی میبری

اول آقا بعد عمو، دادا، زندایی و حالا مامان زهرا

آبجی برده بودتش قزوین کراونجا بهتر بهش رسیدگی کنه

بعد اینکه از بیمارستان اومده بود و عصر روزی ک برای عیادت رفته بودیم و میخواستیم برگردیم حالش کمی بهتر شده بود انگار و وقتی اینطور دیدمش خوشحال شدم

جاش تو اتاق بود، بعد از خداحافظی اومدم بیرون رو مبلی ک روبروی در اتاق بود نشستم تا بقیه ک دارن خداحافظی میکنن بیان بیرون و بریم

بعد خداحافظی بقیه کمی تو اتاق ایستاده بودن

همین حین یک لحظه نگاهم افتاد ب نگاه مامان زهرا ک چشماش رو ب در دوخته بود

تا این صحنه رو دیدم حس عجیبی بهم دست داد ک انگار این نگاه، نگاه آخره

از ترسم بیشتر از یکی دو لحظه نتونستم نگاهم رو کش بدم

چون هرچی سعی میکردم بیشتر نگاه کنم بیشتر مطمئن میشدم و بیشتر غم میومد سراغم

نه ، بیشتر نگاه نکردم و سعی کردم خودمون رو با همون خوشحالی ای ک بعد از خداحافظی داشتم قانع کنم

بقیه اومدن بیرون و رفتیم و تا رسیدیم کرج زنگ زدن ک برگردید...

پنج شنبه بود ۱۲ خرداد ۱۴۰۱، موقع اذان مغرب وضو گرفته بود و اومده بود نشسته بود تو جاش ک نماز بخونه و همونجا از دنیا رفته بود

آمبولانس و اینا هم کاری نتونسته بودن بکنن..

این مواقع هم ی درد هم همون اولش غم از دست دادنشونه ی درد هم حس تنها شدن و دلتنگی بعدش

آخرش کنار میای با این رفتن ها ولی کاش قبلش قدر نعمت داشتن همدیگه رو بدونیم 

..


اولین پست سحری امسال.....

ما را در سایت اولین پست سحری امسال.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 6:16

صفحه بندی