ک یکی از دوست های مادرم معرفی کرده بود،
متولد ۸۰ هم بود تا جایی ک یادمه؛
تو تابستون ۹۹ بود ک همینطور مادرم دنبال ی کیس دیگه بود از یکی از دوست های مادرم میشنوه ک عروسش ی خواهر کوچیکتر داره ک دختر خوبیه
دختره تو آرایشگاه آموزش آرایشگری میدید و مادرم ب بهونه ای رفت و دیدنش
وقتی هم ک به من میخواست راجبش بگه تقریبا با این جمله بندی گفت که:
همون دختری ک میخواستی پیدا کردم! هم چادری هم آروم و خوشگل، اصلا انگار برا هم ساخته شدید!
خلاصه قرار گذاشتن ک من و مادرم و دختره و مادرش تو پارک همدیگه رو ببینیم
رفتیم و بعد سلام علیک من و دختره نشستیم رو نیمکت صحبت کردیم
چیزی ک تو ذهنم بود اونموقع گفتم و قرار شد فکر کنه روی حرفام..
دختر ساکتی بود و بعدش ک تو خونشون هم رفتیم خودش هم گفت ک کم حرفه، خیلی هم مذهبی نبود ، اهل درس و دانشگاه هم نبود
فرداش ی بار هم با مادرم و مامان زهرا خونشون ک سه تا کوچه با ما فاصله داشت رفتیم،
چقدر کم حـــــرف بودن خانواده اش !
پدرش ک هیچ چی جز احوال پرسی اول نپرسید، ساکت نشسته بود، مامان زهرا هم ک چند سری گفت بزارید دختر و پسر با هم صحبت کنن پدرش ن نه میگفت ن آره!
همینکه نشسته بودیم هم مثل چی دلشوره داشتم،
آخرش هم نمیدونم چطور شد ک بالاخره رفیتم اتاق صحبت کردیم،
بیشتر من صحبت میکردم و دختره جز چند تا کلمه چیزی نگفت،
چون ی سری اختلافات بین خودمون میدیدم شاید ی کم سختگیری کردم و قرار شد فکر کنه روی حرفهام
خب دختر با ادب و خوبی بود همینطور خوشچهره، ولی اشتراکاتی بین خودمون نمیدیدم ، من مذهبی تر بودم اون کمتر، من درس خوندن و مطالعه رو دوست داشتم اون کمتر، و همچنین کم حرف بود ک من تو صحبت های دو نفره کم حرف نیستم
آینده ای ک برای خودمون متصور شدم ی زندگی ساده بود ک برای منِ کمالگرا کافی نبود
هیچ مورد مشترکی بینمون نمیدیدم ک حتی راجبش با هم صحبت کنیم و این کم صحبتی بده برای رابطه
برای همین کمی سخت گرفتم ، سعی کردم ازش بخوام ک کمی تغییر کنه ک اشتباه میکردم، و البته زود هم فهمیدم اشتباهم رو، هیچکس نمیتونه در این حد و در جهت عکس شخصیتش تغییر کنه
بعد خواستگاری باز هم دو دل بودم و دلشوره داشتم
و روز بعدش ک مادرم شماره اش رو گرفته بود تو واتساپ بهش گفتم ک فکر نمیکنم چیزی ک گفتم شدنی باشه، تایید کرد و بعدش خداحافظی
انتهای این اتفاقات هم دو مدل حس میاد پیشم، یکی اینکه از دست دلشوره و استرس خلاص میشم ک حس خوبیه یک هم اینکه باید با اندوه اینکه چرا این مورد هم جور نشد کنار بیام
..
ما را در سایت اولین پست سحری امسال.. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 107