مامان زهرا ..
نزدیک سی سال از عمرم گذشته و انگار هیچ زندگی نکرده ام، خیلی خوش شانس باشم کمی بیشتر از سی سال دیگه هم عمر میکنم و اون هم مثل همین سی سال اول میگذره و تا چشم ب هم بزنی میبینی ته زندگی و ته عمرته!..عمر آدم خیلی کوتاهه،تو این شصت سال چیکار میشه کرد؟ هیچی! تا چشم ب هم بزنی تمومهقبلا بیشتر حرص فرصت های از دست رفته دنیایی رو میخورم، الان کمتروقتی دونه دونه اطرافیان و عزیزات رو میبینی ک دارن میرن بیشتر ب بی ارزش و کم ارزش بودن دنیا پی میبریاول آقا بعد عمو، دادا، زندایی و حالا مامان زهراآبجی برده بودتش قزوین کراونجا بهتر بهش رسیدگی کنهبعد اینکه از بیمارستان اومده بود و عصر روزی ک برای عیادت رفته بودیم و میخواستیم برگردیم حالش کمی بهتر شده بود انگار و وقتی اینطور دیدمش خوشحال شدمجاش تو اتاق بود، بعد از خداحافظی اومدم بیرون رو مبلی ک روبروی در اتاق بود نشستم تا بقیه ک دارن خداحافظی میکنن بیان ب...
ادامه مطلب